شنبه16شهریور 92
با عرض پوزش بابت تاخیرمان.که دلیلش حجم کار و آشفتگی درون و عدم حوصله و نداشتن عکس می توان تعبیر کرد...
القصه دو تا جمعه قبل البته شب جمعه اش یعنی 31مرداد،در خانه نشسته بودیم و بابا رضا گفت ما چقدر پدر و و مادر بی حالی هستیم. الان این بچه باید تو پارک بازی کنه و ما اینجا نشسته ایم. خلاصه عذاب وجدان معنویش گرفته بود و نتیجه ش این شد که رفتیم پارک پلیس نزدیک خونه. منم یه گوشه نشستم و بازی کردن های ملت رو تماشا می کردم. کنار زمین بازی چند تا خانوم بودن که صورت بچه ها رو نقاشی می کردند.با بابایی اصرار کردیم تا صورت شما رو هم نقاشی کنند. با یه ژستی گفتی:نیمخوام. صورتم خش می افته. از خنده من و بابا و خانوم نقاش نمی دونستیم چه کنیم.اینم چند تا عکس از بازی عسلم...


موقع برگشت بابایی حس ترانه خوندنش گل کرده بود و شروع کرد به خوندن:با من قدم بزن...هنوز جمله تموم نشده آویسا خانوم ادامه ترانه رو گرفت و خوند:با من گدم بزن تو این پیاده لو ...اپیشم نلو...من و بابا رو بگی
ادامه ماجرا در ادامه مطلب...
صبح جمعه شد و ما چون هفته قبل به خاطر مهمون نتونستیم آویسا رو طبق قول ببریم سرزمین عجایب، مجبور شدیم در این جمعه جبران کنیم. موقع حرکت باباجون قاسم زنگ زد و بر این شد تا با باباجون بریم. مامان جون شمال رفته بودند بادوستانشون و باباجون تنها بود. اول رفتیم رستوران غذا بخوریم. جاتون خالی بعد مدت ها تونستم تو رستوران با آرامش غذا بخورم. غذا خوردن تو رستوران با آویسا
0 هر چند شیطنت های خانوم که همیشه هست.

خلاصه بعد ناهار رفتیم سرزمین عجایب و دخترم کلی حال کرد و قول گرفت که اگه دخمل خوبی باشه براش تکرار کنیم.ولی الان که 16روز از اون موقع گذشته هنوز نتونسته خوب بودنش رو ثابت کنه









شنبه16شهریور 92
